88/07/29

برگشت ...

سلام همراهان خوبم

خدمت خیلی زودتر از پایان معمولیش پایان یافت ...

87/11/18 اعزام شدم ... 2 ماه آموزشی رو 04 بیرجند بودم

خیلی عالی بود ، اینقد خوب بود و خوش گذشت که 5 کیلو چاق شدم

از 50 روز ، 25 روز اومدم مرخصی ، مقام اول مرخصی در اون دوره !!!

88/1/25 خودمو به لشکر 77 مشهد معرفی کردم

از روی بدشانسی افتادم تو یگان پیاده ، هرچی تو آموزشی خوش گذشته بود اینجا جبران شد ...

از هرکی تو لشکر 77 خدمت کرده بپرسین گردان 134 تیپ 3 چه جور جاییه ؟؟؟

با هر مشقتی بود این 6 ماه رو تحمل کردم ...

تا اینکه اواخر شهریور ماه نتیجه کنکور اومد که طراحی صنعتی واحد نیشابور قبول شدم

بعد از 8 ماه خدمت صادقانه (به قول بچه ها : مثه مـــــــــــــرد) ...

در تاریخ 88/7/18 به طور رسمی از خدمت ترخیص شدم

الانم که در حال تحصیلم ...

نوشته شده توسط MajiD در 21:3 |  لینک ثابت   • 

87/11/19

باید رفت ...

سلام عزیزانم

من رفتم خدمت نامقدس و وقت تلف کنی سربازی ...

راهی به جز رفتن نیست!!!

پس تا پایانش خدانگهدار ...

نوشته شده توسط MajiD در 15:20 |  لینک ثابت   • 

87/10/13

كلمه شی نيست ...

كلمه شي نيست .
كلمه ي خدا ، خدا نيست .
اما ذهن مدام كلمه انبار مي كند ؛
كلمه ، كلمه ، كلمه
و آنگاه كلمه ، حجاب مي شود .
اين واقعيت را در خود مشاهده كن :
آيا ميتواني بدون وساطت كلمات
چيزي را احساس كني ؟
آيا ميتواني بدون وساطت كلمات ،
حتي براي لحظه اي ، زندگي كني ؟
فكر نكن ،بلكه ببين .
آنگاه مشغول مراقبه خواهي بود .
بي حضور كلمات ، حضور داشتن ؛
اين است مراقبه .
گلي كه اسير تاج گل پادشاه شده است ،
به تلخي ميخندد
وقتي مي بيند كه گل مرغزار به موقعيت
او غبطه مي خورد !!!
نوشته شده توسط MajiD در 21:43 |  لینک ثابت   • 

87/09/08

خدا و شيطان

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند !!!...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته بحثی را به ميان بكشد كه كسي قادر به تكذيب آن نيست ...!!!

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
  

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ،           آلبرت انیشتن ...

نوشته شده توسط MajiD در 12:15 |  لینک ثابت   • 

87/06/15

اشتراک افکار و عقاید

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم
                           پوزش منو بابت غیبت طولانیم بپذیرین


با طرح این سوال آغاز می کنم :


به نظر شما عزیزان ما قبل از این زندگی ، در همین دنیا در گذشته زندگی کردیم؟
یعنی آیا ما در گذشته یکبار یا چندین بار در شخصیتهای مختلف و جاهای مختلف زندگی کردیم؟
طوری که خودمون ازش بی خبر باشیم؟
و شاید هم زندگی گذشتمون در زندگی فعلیمون تاثیر بذاره ....!!!!
و آیا باز هم ممکنه در آینده (بعد از مرگ) توی قالبی دیگه به زندگی ادامه بدیم ....؟؟؟

منتظر نظرات زیباتون هستم ، یاران همیشه همراه ....
نوشته شده توسط MajiD در 2:12 |  لینک ثابت   • 

86/12/18

TeXt CoMpleX ... 2

مشکلات تماميت ندارد ...
اين ما هستيم که بايد تماميت خود را بدست بياوريم و پايداري کنيم!


تمامي هستي به تو منتهي مي شود ...

و تو بايد به خداي هستي منتهي شوي!


تمام هستي ، معجزه اي است که ما با آن مانوس شده ايم!!!
و تمام معجزات ، طبيعت هايي است که هنوز با آنها آشنا و مانوس نشده ايم!!!


ديگران را ببخش ، نه به اين خاطر که لياقت بخشش دارند ...
به اين علت که تو لياقت آن را داري ، که در آرامش باشي!


به مردم نگو يک کار چطور بايد انجام شود ...
در عوض بگو چه چيزهايي لازم است تا آن کار انجام شود ...
در اين صورت مطمئن باش چنان راه حل هاي خوب و ابتکاري نشانت مي دهند که تعجب خواهي کرد!!


بدترين و خطرناکترين جملات دنيا :
  • من همينم که هستم!!!!!
  • همه همين جورند!!!!!
نوشته شده توسط MajiD در 22:30 |  لینک ثابت   • 

86/11/26

Text CoMpleX

از زندگى بهتر ، چيزى است كه اگر آن را از دست دهى از زندگى بيزار مى شوى! و بدتر از مرگ چيزى است كه هرگاه بر تو نازل گردد از مرگ استقبال مى كنى!

آنها كه بر اثر گناه مى ميرند از آنها كه با مرگ طبيعى از دنيا مى روند بيشترند! و آنها كه بر اثر نيكوكارى عمر مى كنند از آنها كه با عمر طبيعى زندگى مى نمايند زيادترند!

بدان كه از ديدگاه پروردگار بيرون نخواهى رفت.

اكنون ببين چگونه خواهى بود؟

بسيارى از مردم بنده دنيا هستند و دين تنها بر زبان آنهاست ، مادامى كه زندگى آنان در پرتو دين و روبراه است از آن حمايت مى كنند; ولى آن روز كه با حوادث سختى آزموده شوند، دينداران اندكند!

ماموريت شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست ......
ماموريت شما در زندگي تغيير دادن خودتان است.


هيچ كس بر ديگران بزرگى نمى فروشد مگر به خاطر حقارتى كه در درون وجود خود احساس مى كند!

دنيا براى هدف ديگری آفريده شده ، نه براى خودش.

آيا جوينده عشق هستيد؟
پس بياموزيد که فروتن باشيد عشق مانند آب جوياي زمين هاي پست است.

نوشته شده توسط MajiD در 15:48 |  لینک ثابت   • 

86/11/12

خدايا تو معرکه ای!

ما يک باغچه ی کوچک داريم که توی آن يک درخت انار است.

هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم.

به ريشه هايش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند؟

فکر می کنم درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هايش می ريزد، توی دلم می گويم : ديگر تمام شد، مرد

 

اما هرسال خدايا! دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هايش می گذاری. شب می خوابم و صبح می بينم گل داده است. گلهای قرمز قرمز.

ذوق می کنم و می گويم : خدايا تو معرکه ای !

 

گلهای قرمز، که انار می شود، من همينطور می مانم که آخر چطوری؟

خدايا! آخر تو چطوری از هيچ چيز ، همه چيز درست می کنی؟

کنار باغچه می نشينم، يک مشت خاک برمی دارم و می گويم: آخر قرمزی انار از کجای اين خاک در می آيد؟ شيرينی و قيافه ی قشنگش از کجا؟          يک خاک و اين همه رنگ، اين همه بو ، اين همه طعم!؟

خدايا ! به يادت می افتم، حتی با ديدن دانه های سرخ انار ...

بار ديگر چشم باز کن و نگاه کن


 

خيلی وقتها خدا آدم را دعوت می کند به نگاه کردن. ولی حيف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نيستيم. ما ذوق زده نمی شويم.تعجب نمی کنيم و اصلا حواسمان نيست که خدا همين جاهاست. توی همين باغچه ، لای همين ابرها، روی همين ثانيه ها. چشم های ما به همه چيز عادت کرده اند

به همه چيز ........... 

تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا حالا شده که با ديدن چيزی، مثلا

يک درخت، يک پرنده يا يک منظره، آنقدر تعجب کنی يا لذت ببری که بگويی:


خدا تو واقعا فوق العاده ای !

نوشته شده توسط MajiD در 17:31 |  لینک ثابت   • 

86/08/21

يک ديوار تا خدا ...

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه  می شود کرد؟ 

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی ....

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای ... بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم  و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار :

(آن طرف ، حیاط خانه ی خداست)

و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: "دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..." کسی جوابم را       نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت     می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر  بر نمی گردم .....


من این بازی را دوست دارم  
نوشته شده توسط MajiD در 19:0 |  لینک ثابت   • 

86/08/15

خدایا ... خداوندا

خدايا : به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش .

ای خدا : ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو .

خداوندا : ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم .

اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان .

خدايا : بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان

خدايا : نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم .

خداوندا :  به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما

نوشته شده توسط MajiD در 13:42 |  لینک ثابت   • 

86/08/11

بهترین زندگی

بهترین زندگی ، آن نیست که تو در کنار نعمت و قدرت

و یا بهره مند از عنایت های حق و حضور او باشی .

زندگی تمام ، زندگی کسی است که زاینده است

و سازنده و دیگران از وجود آن بهره مند هستند .

نوشته شده توسط MajiD در 10:54 |  لینک ثابت   • 

86/08/04

برترین ایمان ...

برترین ایمان آن است که
 

بدانی که خداوند

همه جا با تو است
نوشته شده توسط MajiD در 11:35 |  لینک ثابت   • 

86/08/03

راز تنهایی

دل آدمی ، خیلی بزرگتر از این زندگی است

 

             و این راز تنهایی اوست ...

نوشته شده توسط MajiD در 12:2 |  لینک ثابت   • 

86/08/01

سرچشمه !

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاریکترین شبها،دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی.

با دست هایت برای دستهایم آواز خواندی

برای چشمهایم با چشم هایت

برای لبهایم با لبهایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

من با چشمها و صدایت

انس گرفتم

چیزی در من فرو کش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را

باز یافتم !

در من شک لانه کرده بود

دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سالهای نخستین به خواب رفتم

در دامانت که گهواره ی رویا هایم بود

و لبخند آن زمانی ،به لبهایم برگشت

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دستهای تو اطمینان بخش بود

بدی ،تاریکی ست

شبها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین!من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ 

آواز می خوانم.

صدایت می زنم .گوش بده قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه  می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه  ی دریاهاست!!!

نوشته شده توسط MajiD در 11:14 |  لینک ثابت   • 

86/07/23

مقصد رسیدن نیست ...

مقصد رسیدن نیست.

رفتن رهیدن نیست.

رفتن، به هر بیراهه رفتن، هرز گردیدن،

چون چرخ چرخیدن

نفس تحرک! خواهش کور زمان ماست

گام نهایی در نهان ماست

بعد از رسیدن ها

گامی دگر باقی ست.

نوشته شده توسط MajiD در 0:2 |  لینک ثابت   • 

86/07/21

این سکوتم میثاقیست مخصوص میان من و او !

بگذار خاموش بمانم

 شاید این اتفاق بهتر است ...!

" دل من شاید آن قطاریست که به مقصد خدا می رود "

    خدایا به من قدرت پذیرش بده .
نوشته شده توسط MajiD در 12:39 |  لینک ثابت   • 

86/07/14

جور دیگر باید بود

براي رسيدن به چيزی كه تا به حال نداشتی
 

بايد كسی باشی كه تا به حال نبودی ...
نوشته شده توسط MajiD در 17:6 |  لینک ثابت   • 

86/07/06

تو به من آموختی

آن روزی که چاروق هایم را به پا کردم

تو به من آموختی که از رنج هایم مرکب بسازم

و با سختی،راحت باشم

تو در من چشم گشودی

تو در سینه ام وسعتی آوردی

که رنجهای بزرگ را،بارها تحقیر کرده ام

تو مرا با شاید با فردا با پایان شب فریب ندادی

چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟

نمی دانم در دل خاموشم چه آتشی افروختی

نمی دانم در شبستان سینه ام چه قندیلی آویختی

نمی دانم چگونه مرا از معبر لحظه ها گذر دادی

ولی می دانم بت هایی را که تا دیروز،در هزار لای دلم نگاه می داشتم

امروز با نگاه تو،با دست تو مشکنم

آدمهایی که آسمان آبی غرور من بودند

امروز حتی یادشان بر سینه ام سنگینی می کند

چقدر شیرین بود آن دیدار

تو مرا با ترازویی دیگر سنجیدی

تو وسعت سهمگین دلم را نشان دادی

آن شب با آتش سرکش تو،به جشن تبخیر،به جشن آزادی رسیدم

آن شب حصارها را به شهادت احساس کردم

امروز من شوریده به وسعت ایمان آوردم

می بینی چگونه پوسته ی محبوب خود را می شکنم

و حیاتی دیگر و روزی دیگر را می خواهم

می بینی بر دیوارها شوریده ام

من خودم را باور کرده ام

من جام عشق را نوشیده ام

می بینی من مست مستم

چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟

نوشته شده توسط MajiD در 20:16 |  لینک ثابت   • 

86/07/04

آغاز در نهایت

بالهای آگاهی من

اقتدار پروازم،در وسعت بلا،در هوای طوفانی عشق تو،شکست

و باران چشم هایم را به آسمان و به دریا و به روح سبز جنگل،سپرد

اکنون در سینه ی خسته ی من،جوانه های تمنا شکفته است

باور نمی کردم که در نهایت می توان آغاز شد

راستی ای التهاب دل انگیز!

با دلهای شکسته و اشکهای سرشار چه می کنی؟

چقدر مهربان به من آموختی که پلاس کهنه رنج ها را راحت بپوشم

و راحتی را از شاخه ی رنج ها،صمیمی بچینم

و خوشنودی را با زبان درد مزمزه کنم و راه بیفتم

در جنگل محبت تو،زشتی ها و رنج ها،زیبا روییده اند

در آسمان عنایت تو،پرنده های عاجز به معراج اقتدار رفته اند

در دریای طوفانی فیض،راستی چقدر آرامش گسترانیده اند

آیا در این ضیافت سرشار

مرا تنها و خالی می گذاری؟

نوشته شده توسط MajiD در 18:30 |  لینک ثابت   • 

86/06/23

فسیل نشیم !!!!

برای آن که یک سنگ فسیل شود...
قرن‌ها باید بیایند و بروند...
دریاها باید پر و خالی بشوند...
آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند...
حتی ممکن است مردم دنیاهم بارهاعوض شوند...

هی!

گول سنگ‌ها را نخوری!
گول خوشبختی سنگ‌ها را نخوری!
برای فسیل شدن تو...
یک خستگی کافی است!

نوشته شده توسط MajiD در 2:23 |  لینک ثابت   • 

86/06/11

خدا عاشقت شده ....

اگه بی پناه شدی ، اگه دلت گرفت ، اگه شکست ، اگه تنها موندي ، 
 
اگه اشکات سرازير شدن اگه ...
 
اون موقع است که خدا عاشقت شده ، اگه دستت رو نگرفت
 
و باز هم احساس تنهايي کردي،اون لحظه است که
 
داري به خوشبختي نزديک ميشي
 
ولي حيف که خودت خبر نداري!
نوشته شده توسط MajiD در 10:48 |  لینک ثابت   • 

86/05/30

دو خدا وجود دارد ...!!!

دو خدا وجود دارد : خدایی که استادانمان به ما آموختند و خدایی که به ما می آموزد ، خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما سخن می گوید ، خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و خدایی که با ما از مهر می گوید .

دو خدا وجود دارد : خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره مشارکت دارد ، خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشاید ، خدایی که ما را به آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد .

 دو خدا وجود دارد : خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند و خدایی که ما را با عشق می رهاند ... 

(با تشکر از بردیا)

نوشته شده توسط MajiD در 9:57 |  لینک ثابت   • 

86/03/27

ای کاش می شد یا الله .....

خدایا

 

کاشکی همه میدونستن که عشق به تو

 

 آخرشه

نوشته شده توسط MajiD در 23:44 |  لینک ثابت   • 

86/03/24

درد دلی بين خدا و بنده گنهکارش .....

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است ...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان ...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و منو صدا بزن ...
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مي پرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد ...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست ...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود ...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

نوشته شده توسط MajiD در 21:32 |  لینک ثابت   • 

86/03/22

خدا بی صبرانه منتظر یک نگاه ماست , ولی ما ....!!!!!

امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با
 
من حرف بزني ، حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
 
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که
 
خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
 
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر میکردم 
 
  چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما
 
تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک
 
ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت
 
که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف
 
تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات 
 
با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف
 
گمان ميکنم که اصلا وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم
 
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت
 
مي کشيدي که با من حرف بزني ، سرت را به سوي من خم کردي. 
 
تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داری.
 
  بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم
 
تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو
 
 هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که
 
درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري ... باز
 
 هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تودر حالي که تلويزيون را نگاه
 
مي کردي ، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب ... 
 
فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاء خانواده ات
 
شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فورا به خواب رفتي. اشکالي
 
ندارد.احتمالا متوجه نشدي که من هميشه در کنارت هستم و براي کمک به
 
تو آماده ام. من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم 
 
 میخواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم
 
که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ،  
 
یا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه
 
يک طرفه داشته باشي. خوب ، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از
 
 عشق تو ... به اميد آنکه شايد امروزکمي هم به من وقت بدهي.
 
آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي
 
ندارد ، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

 
 دوست و دوستدارت: خدا

نوشته شده توسط MajiD در 10:33 |  لینک ثابت   • 

86/03/14

تنهایی ... تنهایی

گاهی به تنهايی مي نشينی انگار تنهايی به تو ياد ميدهد چگونه ادامه پيدا کنی . چطور همه چيزهايي را که بايد از خاطر ببری فراموش کنی و دوباره وقتی به آيينه نگاه ميکنی به يک آدمي که تازه متولد شده بخندی وتبريک بگويی.

تنهايی يک فرصت هست آدمهايی که دائما خودشون را در شلوغی شهر و خاطره و حرف و دويدنهای به هر طرف گم ميکنند اين فرصت را از خودشون ميگيرند.

تنهايی يک نشانه است نشانه ای از بلوغ آدمهايی که ميدانند بخش بزرگی از روح آدم هميشه تنهاست.

تنهايی گاهی يک بهانه است بهانه ای برای رهاشدن از روزها و لحظه های تکراری و بی هيچ خاطره ای نو و خوش و شيرين.

تنهايی گاهی هم قاب سکوت آدمی است که خودش را در يک لحظه به ديوار ميخکوب کرده است شايد براي مدتی از زمين خدا آويزان باشه.

تنهايی گاهی برای به ياد آوردن يادهايی است که آدم دوستشون داشته و اينقدر مشغول بوده که کم کم داشته فراموششون ميکرده ..........

نوشته شده توسط MajiD در 18:58 |  لینک ثابت   • 

86/03/14

مخابره الهی !!!

هر روز
شيطان
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند ....
مدام با شماره هاي غلط ، زنگ میزند،‏
آن وقت من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند ....
ديروز يك فرشته به من گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ ميزند
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!..
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
اما امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد ....
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار ....
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار ....

نوشته شده توسط MajiD در 18:18 |  لینک ثابت   • 

86/03/03

عشق ........ تنها آزمون آدمی

عشق بورز نه بخاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ، عشق بورز همچون گردابی زاینده ، عشق بورز همچون رقصی چنان پرتب و تاب ، با حرکاتی چنان سریع که نتوان دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است ، و رقص ادامه می‌یابد ژرفتر و ژرفتر، رقصنده‌ها محو می‌گردند و تنها رقص باقی می‌ماند.

بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزگترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌گشاید.

دوستی به پیوند می‌انجامد ، ثابت می‌ماند ، صمیمیت بیشتر جاری است ، و سیال. دوستی یک رابطه است ، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی ، باکدام و چه کسی ، ابداً مهم نیست.

عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد. اگر دیگری را دوست می‌داری ، اگر می‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود .... نه نباید او را اشباع کنی ، تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی ، دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.

با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند، و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.

از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست. باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است. پس وقت را در جدل ، گلایه و نزاع تلف نکن. شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

کسی را در آن واحد هم دوست داری و هم از او متنفری .... غیر از این نمی‌تواند باشد. وقتی تمام عشق خود را در وجود کسی خرج می‌کنی ، طبیعی است که نفرت خود را نیز در او خرج کنی ، چون عشق و نفرت دو روی یک سکه‌اند. عشاق در جنگند، ایشان دشمنان صمیمی‌اند. و آنگاه که جنگ میان این دو رخت بر می‌بندد. عشق نیز ناپدید خواهد شد. نه! عشق بدون جنگ نمی‌تواند به حیات ادامه دهد.

هرگز نخواه که دیگری تغییرکند. در هر پیوندی تغییر را از خود آغاز کن.

از پیوند با مردم گریزی نیست، اما هیچ پیوندی خوشبختی را به تو ارزانی نمی‌دارد ... چون خوشبختی هرگز از برون نمی‌آید. خوشبختی همواره از درون سوسو می‌زند، همواره از درون جاری می‌شود.

 

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد . و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپاريد، هر چند كه تيغها ي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند . و هر زمان كه عشق با شما سخن گفت او را با ور كنيد، هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب درهم میكوبد و باغ شما را خزان كند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد . و چنانكه شما رامي روياند شاخ و بر گ شما را هرس مي كند و چنا نكه تا بلنداي درخت وجود تان بالا مي رود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ، همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند. آنـــــگاه شما را در خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد ، و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند ، و به گردش آسياب مي سپارد تـــا آرد سپيد از آن بيرون آيـــــد . سپس شمـا را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شـــــويد ، و بعــــد از آن شما را بر آتش مقدس مـــي نهد تا بـراي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شـــــويد.

عشق با شما چنين رفتـــــار ها مي كند تــــا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيی از آن شويد . امـــــا اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتها ي عشق باشيد ، خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ، به دنيايي كـــه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ، جا يی كه شما می خنديد اما تمامی خنده خود را بــــر لب نمي آوريد و می گرييد اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ريزيد.

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالک است و نه مملوک ، زيرا عشق براي عشق كافي است . وقتي كه عاشق ميشويد مگوييد (( خداوند در قلب من است )) ، بلكه بگوييد (( من در قلب خداوند جاي دارم )) . و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شما ست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما شايسته بيند حركت شما راهدايت مي كند.

عشق را هيج آرزو نيست مگر آنكه به ذات خــــويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آوزويي جوييد ، آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون چوبياری باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خــــواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بود ن را تجربه كنيد. آرزو كنيد كـه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاک ریزد. آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يک روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شد ه است . آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيچان عشق بيانديشيد ، آرزو كنيد كه شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آييد، و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازی بر لب در ستايش او ................

نوشته شده توسط MajiD در 23:44 |  لینک ثابت   • 

86/02/23

جای خالی بر روی شانه های انسان

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم!

زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی "

راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد"

آن وقت رو به خدا کرد و گریست ......

نوشته شده توسط MajiD در 22:6 |  لینک ثابت   • 

86/02/23

خدا هست ما اونو نخواستیم

اگه کوله بارت سنگينه! اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري، اگه بيماري و

 دستت خالي! اگه بيکاري و دربه در دنبال کاري! اگه بهت ظلم شده و در

 فشاري، يادت باشه، حتي در تيره ترين شبها، در اوج تاريکي و ظلمت ،

 هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست، اون ستاره يه پيغومه، يه

 خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمي ميرند، حتي

 اگه تو خواب باشي و اونا رو نبيني

نوشته شده توسط MajiD در 21:58 |  لینک ثابت   •